تبليغاتX
life is a series of beginnings

life is a series of beginnings

----×...×...×..×...تقدیم به تو که یادم دادی چگونه بغض هایم را بشکنم...×..×...×...×----

به کودکی گفتند عشق جیست؟ گفت: بازی

از نوجوانی پرسیدند؟ گفت: رفیق بازی

به جوانی گفتند؟ گفت: پول و ثروت

از پیرمردی پرسیدند؟ گفت: عمر

و از عاشقی پرسیدند؟ چیزی نگفت

آهی کشید و سخت گریست

اگر انسان زندگی را دوست می داشت

هیچ گاه موقع تولد گریه نمی کرد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 10:27  توسط شهرام  | 

سکوت۱۷

نمی نویسم....

چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

حرف نمی زنم....

چون میدانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

نگاهت نمی کنم....

چون تو اصلآ نگاهم را نمی بینی

صدایت نمی زنم....

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است

فقط می خندم....

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 9:56  توسط شهرام  | 

 

سکوت۱۶

تو یک غروب دلگیر رفت و ازم جدا شد

منو گذاشت تو غربت رفت و تو جاده گم شد

اون رفت و چشمای من پشت سرش باریدند

غصه و غم تو دلم اومدند و نشستند

نگاه آخرش رو تو قاب دل گذاشتم

برای آخرین بار گفتم که دوستت دارم

دنیای من یکباره همه تار و سیاه شد

آرزوهام سوختن و دلم تنگ چشاش شد

با رفتنش واسه من خونه مثل قفس شد

موندم تو زندون و اون برام مثل نفس شد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:1  توسط شهرام  | 

سکوت۱۵

سلام به همه دوستان گلم ببخشید که من دیر آپ

کردم توی این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود الان

هم میخوام که به من کمک کنید چون خواهرم برای

همیشه از پیشم رفت و من برای همیشه تنها

شدم نمیدونم چه کار کنم دلم خیلی براش تنگ

شده الان هم این دنیا برام زندانی شده که نمیتونم

کاری انجام.

اگر شما تنها بشید چه کار میکنید؟

چطور با تنهایی میجنگید؟

 

به یادتم چون دوست دارم

به فکرتم چون برام عزیزی

ناراحتم چون ازم دوری

دلم گرفت چون نمی بینمت

منتظرتم چون بهترینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 16:15  توسط شهرام  | 

سکوت۱۴

کاش می شد زندگی را یکسر نوشت

بوی یاس و عطر کاه گل را نوشت

کاش می شد صدای قناری را نوشت

لحظه ی آواز ماهی را نوشت

کاش می شد دل تنگی مرد را نوشت

کوری چشم سنگ را نوشت

کاش می شد غم شقایق را نوشت

ماتم زاغ عاشق را نوشت

کاش می شد غم مادر را نوشت

سنگینی بغض ابر را نوشت...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 22:54  توسط شهرام  | 

              سکوت۱۳                         
 
 
بـــــه خــــاطــــــر روی زیــــــبای تـــــــو بـــــــود

کـــه نگــاهــــم روی هــیچ کــــس خـــیره نمــاند

بــه خــاطــر دســـتان پــر مهــر و گـــرم تـــو بــود

کـــه دســـت هیـــچ کـــس را در هــم نفشـــردم

بــه خـــاطــــر حـــرف هــای عاشـــقانه تــو بــــود

کـــه حــرفهـــای هیـــچ کـــس را بـــاور نداشــتم

بـــــــه خــــاطـــــــر دل پـــــــــاک تـــــــو بـــــــود

کـــــه پـــاکـــــــــی بــــــــاران را درک نکـــــــردم

بـــه خــــاطــــر عشــــــق بــی ریـــای تـــو بـــود

کــه عشـــق هیـــچ کــس را بـی ریـــا ندانســتم

بــــه خــــاطــر صــــــدای دلنشـــــین تــــو بــــود

کــه حـتی صــدای هــزار نــی روی دلـم ننشـست

و بـه خـاطـر خـود تــو بــود ....

فقـــــط بــه خــــاطـــر تــو .....


تقدیم به دوست عزیزم رامین

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 23:20  توسط شهرام  | 

سکوت۱۲

زندگی رودوست دارم با تمام بدبیاریش
عاشقی رودوست دارم با تمام بیقراریش
من میخوام اشکو بفهمم وقتی از چشام میریزه
تنهایی گرچه کشندست واسه من خیلی عزیزه
توکتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خستست
جای بارون بهاری روی چترهای شکستست
اما من میگم یه عاشق همه ی دنیا رو داره
همه چترهارو باید بست وقتی آسمون میباره
نون عشقو میخورم منت نونوا ندارم
سینه سوخته عاشقم با کسی دعوا ندارم
توی دنیایی که گرگ وبرگی تو ذاتش
من میخوام خودم باشم با هیچکی کاری ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 10:23  توسط شهرام  | 

سکوت۱۱

 

RAMINFARDEEN 

 

اگه دستم به جدایی بسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمومه ادم ها
از شب و روز خدا خط می زنم

وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون

جدایی همیشه سخته ولی گاهی با یه خداحافظی بخش بزرگی از وجودتو جا میذاری........ دیروز وقتی برای آخرین بار تو چشات نگاه کردم خیلی سعی کردم که بغضم رو فرو بدهم و اشک نریزم ، چون قول داده بودم ... .اما همینکه قطار حرکت کرد دیگه اختیار اشکایی که تا فرودگاه نتونستم جلوشونو بگیرم دست خودم نبود؛ تازه اون موقع بود که دیدم دیگه نمیتونم خودمو گول بزنم و باید باور کنم ....... کاش فرصت دیگه ای بود ، کاش فاصله ها وحود نداشت
دلم هواتو کرده ، دلم برات تنگه.......!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 14:59  توسط شهرام  | 

سکوت سنگین
 
مرگ
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:59  توسط شهرام  | 

 

سکوت ۱۰

 

خدا حافظی در راه است ، سلام نکن

اگر کلید قلبی رو نداری ، قفلش نکن

اگردستی را گرفتی، رهایش نکن

اگر دفتری را بستی، بازش نکن

اگر قلبی را شکستی ، نازش نکن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:29  توسط شهرام  |